تبليغاتX
افڪار پریـشوט یــﮧ دخـتر مودے




























افڪار پریـشوט یــﮧ دخـتر مودے

In search of door to open my mind

+ خودم و خفه کردم و هی به این و اون تذکر دادم که قاضی نشین !

اونوقت هر موقع سرکله یک تازه وارد پیدا میشه یا اتفاقی عجیب میفته خودم اولین کسی ام که پای 

حکم ـشو امضاء میکنم !

عجب دوره زمونه ای شده ، آدم به خودش ـم نمیتونه اعتماد کنه .... 

+ دیگه لازم نیس خودمو تیکه تیکه کنم تا حرف بره تو کلشون . اصلا می ـخام صد سال سیاه نفهمن 

من چی دارم میگم .. مگه من مفسرم ؟! 

+ امروز لکچر داشتم . یاد اولی ـن دفه ای افتادم ک خواس ـم جلوی جمعی حرف بزنم . وحشتناک بود

سرخ شده بودم . از شدت اضطراب دست و پام میلرزید . اما حالا چی؟ چقدر زود تجربیات اولیه ی ما

برامون طبیعی میشه ، بعد هم کل ـی به احمقانه های خودمون میخندیم ... آخرش که چی ؟ اولی ـن

 های من به آخر نمی ـرسن ! 

+ خبر داری که ! کمتر از یک ماه دیگه امتحان ـآ شروع می ـشه ! اگـ.ه بشـ.ه کـ.ه امسال با نمره هام 

چشمه همه رو کور کنم :)        

خوب برام دعا کن! 

زود!

+ کارپه دیم ! بای تا بعد از امتیان ـآ  
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391| 22:46 |شـےمـآ|

 

+ هوای خوبی ـه :) داره بآرون میــآد .. حس ـه خوبــی بـــﮧ آدم می ـده :)

شکــوفه هآ تازه یادشــون اومده باید دربیان ... شــهر منظره ی جآلبــی پیدا کـــرده

قرار بود فردا ینـی 5شنبه شب تو مدرسه بمونیم .. اما خوب لج ـه معاونمون و دروردیم اونم

نذاشت 1 شب از فضای مدرسه فیض ببریم

ولی خو 1شنبه قراره بریم کلاس ـه خط ثریا .. استاد بزرگ ـشون اومده میخاد بسخران ـه گفت

اگه بیاد ببینه کمیم ناراحت می ـشه شما هم بیاین .. ماهم آویزون .. :دی

+ جدیدا نگرش ـم نسبت ب ریاضـی عوض شده ... اما همچنان من هـِـیت عربی ...

+ قرار نبود بیام رو مین پیجم بحرفم میخاستم 1 موضوعی  رو تو ادامه مطلب عنوان کنم ... :(


پس فعلا  :- |

 


ادامــﮧ مطلب
چهارشنبه سی ام فروردین 1391| 20:12 |شـےمـآ

بعضی چیزها را که میبینم به خودم خیلی امیدوار میشوم

باور کن .. نه هبوت یست نه صعود

روالی در تعادل

و لیاقت من را من ندانم

ولی ... از جستجو اندکی خسته شدم

میدانم میدانم ... آهسته و پیوسته

شاید من همان رهرو باشم ....

دست نخواهم کشید .. هرگز

+ امروز بچه ها رفتن نیشابور ... من نرفتم .. حسش نبود .. این روزا حال و حوصله ی هیچ چیزو هیچ کس و ندارم

+ رو به روم مه آلود ـه نمیدونم دارم کجا میرم

+ کاش یکی میدونست . میفهمید . حس میکرد

+ وقتی همه چیز باهم قروقاطی بشن چه انتظاری داری ؟ همه توانی کردن منو گیج کنن

+ متنفرم ازون دسته ادمایی که اندازه گاو حالیشون نیست اما خودشون رو صاحب نظر میدونن و روشنفکر فرض میکنن

و خودم که جوابی برای دادن ندارم .. عادت دارم ..به کم آوردن ... برام مهم نیس بقیه چی میگن .. از حرفاشون

 خسته شدم

+ فردا بزرگداشت عطارـه

مولوی میگه : هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم !

+ من حتی این کوچه ای رو که مولوی میگه ، پیدا نمیکنم ... 


+ صبحتون بخیر :)


پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391| 8:4 |شـےمـآ|

اینجا زمان دیر میگزره

برخلاف همیشه

مثه وقتایی که منتظر اتفاقی ام

انگار اونم خسته است ...

درست زمانی که من پرشورم

نمیترسم اما مضطربم .. بی دلیل

و من بازم اینجام

بلاتکلیف 

مثه همیشه؟

نه این دفه فرق میکنه.

+ چند ساعت دیگه دَد جانم میاد :)

+ الان یه حس مضخرفی دارم ... یه حس عجیب و باحال

+ این اواخر شدیدا سایلنت شدم ...! :دی

+ ادامه مطلب رو دریاب !


بعــــــــ ـدا نوشـ ـت :

خو دَد جـآنـِ ما آمد! دیگه بآس صدآش کنــم حــآج ددی!

دیشــب تا صب بیدآر بودمـ!‌ این گوسپند تو حیاط از خودش صدا درمیآورد :|

اگـــه امروز گردنشو نمیزدن ، خودمـ خفش می ـکردم ! صداش رو مغزمـ بود :&

ووی! تو عمــرم به اندازه ی امروز ازینـ همه آدمـ پذیرایی نکرده بودم! از کت و کول افتادم!

آخه قبلنا حاج ددی پذیرایی میکرد :دی

فردا امتیان ریاضی دارم :( هیچی ام نخوندم! اگه بشه ک فردا رو دودر کنم ... 

آی مامان ! قراره همینجور تا شب مهمون بیاد !! :((

هی ی ی ی ی ی ی ی  :|



ادامــﮧ مطلب
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391| 15:26 |شـےمـآ|


سلآم :) چطور است حآلتون ؟! بله میدونمـ امروز 4شنبه ست ! ولی خوب الان عیده و منم بیکارم ..

پس این قانون مضخرف آپیدن در 5 شنبه آ رو بیخی ـآل میشم ! خوب بزگریم !

   

 روزآی من تقریبا شده این : 10 از خاب بیدار میشم . تا 11 صبحانه میخورم و تا 1 پای نتم .. 

1تا 2 ناهار ( آخه کی 1 ساعت ناهار خوردنش طول میکشه؟ من منه کله گنده ! ) 2 تا 5 کتاب ..

5 تا 7 درس .. 7 تا8 پلی استیشن .. 8 تا 10 ام فیلم . 10 تا 12 نت . از دوازده به بعدم عمو

احسان میاد ( عموم نی من بش میگم عمو) میریم بیرون با نفیسه و امیر و مــُخچه (دآ شم ) !

ساعت 4 مثه جنازه میفتم رو تختم !


+ دلتنگ نوشت : آی من دلم برآی دد جانم تنگ شده! 17 ام می ـآد :(

+ دهنم صاف شد هر چه تلاش میکنم این سوالا ی پیکـ (!) مگه تموم میشه !

+ راستی فردا تولد بهاره ست! بهاره جونی تولدت هپی دوست خوفم :)

+4 روز دیه عید می تمومه ! نمیخآم ! نه ! مدرسه ! وای !

+ فهمیدم ک معلم ریاضی (ب) مون دوست صمیمیه خالمه ! یا مامان !  شانس ـه من دارم ؟!

+ کتاب نوشت : دارم غرور و تعصب از جین آستین و می ـخونم ! حقیقتا  تا اینجآش که خی ـلی

چرت بوده ! موندم این کتاب چطوری معروف ترین کتاب در تاریخ ادبیات شناخته شده ( آره میدونم

چی میگی ! این همونیه ک تو منوتو فیلمشو می ـزاره ) ... البته من فقط 50 صفشو خوندم ! :دی !

به بچه آدم میگن زود قضاوت نکن یاد میگره ! ب من ک میگن .......!!! شاید بعدا نظرم عوض شد !


+ خوب در پناه حق ! بای :)


بعدا نوشت : فهمیدم ! آدم ضعیفی نیستم ! گور بابای عقایدشون ! اه !


 

 

چهارشنبه نهم فروردین 1391| 15:34 |شـےمـآ|

Ðesigneя